ای نفیییسه ی من از وقتی 5 شنبه دیدمت

از وقتی باز چشمای بی قرارتو دیدم

از وقتی به دستات بوسه زدم

دلم یه حال دیگه ای شد

درست مثه اینکه من عمممری تورو ندیده باشم و مثه ادمایی که منتظرن گمشده ی خودشونو ببینن شده بودم

ولی وقتی دیدمت شاد شدم چنان انرژی ای گرفتم که نگو و نپرس و دیروز وقتی که راز عشقمو مامانمم فهمید

و حالا دیگه خونواده ی من هم میدونن من عاشق تو هستم،وحالا تنها کاری که مونده اینه که اسموو روی 

نفیسم بزارم،کسی که یه عمر دنبالش دویدم و حالا چند ماهیست دربدر دنبال یه روزی میگردم که تورو تا اخر عمرم کنار خودم داشته باشم

نفیسم امروزم یه خبر خوب دارم از فردا میرم سر کار،سر کاری که دستم تو جیب خودم باشه و بهم انگ بیکار بودن نچسبه

نفیسه ی من میدونم با دله پاک و قشنگت خیلی دعام میکنی،منم همیشه از خدا میخوااامت و دعات میکنم

همسر مهربانم تحمل کن که دیگه چیزی به وصال من و تو نمونده

با تموم وجووووووووودم دوووووووستت دارم